حدیث امامی
مربی موسیقی کودک
فارغالتحصیل دورهی چهارم مربیگری آدمک
موسیقیدان، انسان موسیقایی یا موسیقیدانِ موسیقایی – حدیث امامی
استاد راهنما: فرزان فرنیا
چکیده
موسیقی مجموعه صداهایی است که توسط انسان برای انتقال حس یا موضوع خاصی کنار هم چیدمان شده و برای هر فرد بر اساس یک سری معیارها میتواند متفاوت برداشت شود. مجری این هنر انسان است؛ انسانی که میتواند به روشهای متفاوتی نظیر آواز فردی یا گروهی و یا سازی به صورتی فردی یا گروهنوازی انتقال دهد. فردی که موسیقی را به عنوان حرفهی خود انتخاب کرده موسیقیدان است اما هستند افرادی که در تجربهی موسیقی شرکت دارند ولی موسیقیدان نیستند، اما به عنوان انسان موسیقایی شناخته میشوند. در این تجربه یا تولید موسیقی، عوامل بسیاری مؤثر است. در پژوهش حاضر این عوامل، این مسئله که چگونه تأثیر میگذارند و در چگونگی تجربهی موسیقی چه تأثیری میگذارند بیان شده و تعاریفی از انسان موسیقایی و موسیقیدان و روش آموزشی موثر بر هر یک و هر آنچه در تولید نهایی و تجربهی موسیقی مؤثر میباشد، ارائه شده است.
مقدمه:
موسیقی مجموعه صداهایی است که توسط انسان برای انتقال حس یا موضوع خاصی کنار هم چیده شدهانتد و برای هر فرد بر اساس یک سری معیارها میتواند متفاوت برداشت شود. بلیکینگ در کتاب “انسان چگونه موسیقایی است” میگوید: «صدا میتواند مفعول باشد، اما فاعل انسان است و کلید درک موسیقی در شناخت رابطههای موجود میان فاعل و مفعول قرار دارد» (بلکینگ، ۱۳۹۷).
در اینجا فاعل انسانی است که بر اساس محیط، فرهنگ و تجربیات موسیقایی که داشته و آموزههایی که دیده، موسیقیای را تولید میکند که در آن شنوندگانی دارد با درکهایی متفاوت از هنر و موسیقی. در اطراف ما بسیار موسیقیدانهایی هستند که طبق تعریف، نمود موسیقایی پررنگی ندارند؛ بلکه بیشتر تکنسینهای موسیقی هستند. یعنی ممکن است در اجرای قطعات پیچیده و تکنیکال، عملکرد فوقالعادهای داشته باشند ولی آنچنان که باید از آن قطعه درک موسیقایی نداشته و نتوانند بر اساس همان موسیقی بداههپردازی کنند یا زمانی که قطعهای ناآشنا اجرا میشود، نتوانند با آن حرکت یا همنوازی کنند. همین موضوع بود که ارف را به این واداشت که نگرشی را پدید آورد که افراد در آن بتوانند هم موسیقی تولید کنند و هم چنان درکی از آن داشته باشند که به راحتی حرکت کنند و مفاهیم موسیقی را جسمیت ببخشند.
در طی سالیانی که تحت آموزش تخصصی موسیقی قرار گرفتم شرایطی را تجربه کردم که مرا در مورد دانستن چرایی موسیقی کنجکاو کرده و گاهی لذت بردن از موسیقیای که اجرا میکرده ام ناامید کرده بود. برای من لذت بردن از موسیقی در ساعات غیر از تمرین و کلاس خلاصه شده بود و نواختن ساز طبق چارچوب کلاس تنها وظیفهای بود که باید به صورت روزانه انجام میشد.اما این موضوع تا زمانی که شروع به یادگیری آموزش شناسی موسیقی کردم فراموش شد. بعدها وقتی بار دیگر در محیط آموزشی قرار گرفتم، جای خالیِ حس موسیقایی را در کلاس موسیقی و اجرای نوازندگی فردی و گروهی بسیاری از افراد احساس کردم. از آن جایی که موسیقی هنر انتزاعی است، آیا برای انتقال احساسات و تجربهای دلپذیرتر نیاز به موسیقایی بودن علاوه بر موسیقیدان بودن نیست؟ و اگر بله، موسیقایی بودن چگونه اتفاق میافتد؟
آیا نگرش ارف و تجربهی موسیقی با این نگرش، انسان را در درک هرچه بهتر این هنر والا توانا تر نمی کند؟
موسیقیدان باید چه ویژگیهایی داشته باشد تا بتوانیم بگوییم موسیقیدانی موسیقایی است و هنرمند محسوب میشود؟
موسیقی چیست؟
موسیقی مجموعه صداهایی است که توسط انسان خلق شده و بسته به تجربیات و شرایط فرد تولیدکننده و شنونده (اعم از مسائل فرهنگی، محیطی، جغرافیایی، فردی، تجربه محیط موسیقایی و حتی مسائل مذهبی و اعتقادی) متفاوت دریافت میشود و این تجربیات و معیارها برای دریافت و تولید موسیقی بسیار مهم و تأثیرگذار است.
همانطور که آلن ماریام این طور بیان میکند: «صوت موسیقایی، نتیجه روندی برآمده از رفتارهای انسان بوده و به وسیله ارزشها، نگرشها و اعتقادات انسانهایی شکل میگیرد که یک فرهنگ را میسازند. صدای موسیقایی تنها توسط انسانها و برای انسانهای دیگر میتواند تولید شود و اگرچه ما میتوانیم دو وجه مختلف آن را به شکل مفهومی از یکدیگر جدا کنیم، اما در واقع یکی بدون دیگری کامل نخواهد بود. رفتار انسان موسیقی را میسازدو این روند دوسویه ادامهدار است و خود این رفتار چنان شکل گرفته که اصوات موسیقایی تولید کند و به این ترتیب مطالعه یکی به درون دیگری جاری شود» (ماریام، ۱۳۹۶).
ازآنجا که تولیدکنندهی موسیقی انسان است و آگاهی و شرایط و تجربیات آن اینچنین تأثیرگذار است میتوان گفت موسیقی مفعول است، اما فاعل انسان است و کلید درک موسیقی، در شناخت رابطههای موجود میان فاعل و مفعول قرار دارد؛ اینکه مشخص باشد فرد تولیدکننده موسیقی در چه شرایط یا زمانی و چه حالتی آن موسیقی را خلق کرده است. موضوعی که در اینجا حائز اهمیت است، این است که معین شود هر فاعل (انسان) در فرهنگ، محیط جغرافیایی، تاریخ، شرایط و محیط موسیقایی متفاوت قرار دارد که بر آن تأثیر میگذارد و بنابراین بر مفعول (موسیقی) وی هم تأثیر میگذارد.
چنانکه در جایی دیگر دیده می شود گفته شده است که: «موسیقی یکی از تولیدات انسان بوده و ساختارمند است، اما ساختار آن به خودی خود و جدا از رفتاری که آن را تولید میکند، نمیتواند معنا داشته باشد. برای فهمیدن این موضوع که ساختار یک قطعه موسیقی چگونه به وجود آمده، باید از رفتارهای تولیدکننده آن، چنان که هست آگاهی داشته باشیم و بدانیم چرا و چگونه مفاهیم موجود در پسِ این نوع رفتار به این شکل نظم پیدا کرده و شکل خاصی از صداهای سازمان یافته را به خود گرفتهاند» (ماریام، ۱۳۹۶).
همانطور که خواندیم موسیقی و تولیدکنندهی آن از هم جدا نیستند و رفتار تولید کننده که خود برگرفته از تجربیات و محیطی است که در آن رشد کرده و زندگی میکند بر موسیقی اش بسیار تأثیرگذار است. و البته این که فرد تولید کنندهی چه موسیقی است هم در دید مخاطب در جای خود تأثیرگذار است. موسیقیای که افراد در آن مشارکت دارند و موسیقیای که مخاطب تنها تماشاگر یا شنونده است یا اصطلاحا منفعل است، متفاوت است.
همانطور که در کتاب انسان چگونه موسیقایی است گفته شده: «موسیقی موقعیتی و موسیقیای که آگاهی انسان را افزایش میدهد با یکدیگر تفاوت دارند. من میپذیرم که نخستین مورد، یعنی موسیقی موقعیتی باید کیفیت خوبی داشته باشد و موسیقیای است که صرفاً برای موسیقی داشتن اجرا میشود. اما مورد دوم هنر است و مهم نیست که ساده یا پیچیده به گوش برسد و مهم نیست که تحت چه شرایطی تولید شده است» (بلکینگ، ۱۳۹۷).
در موسیقی موقعیتی مهم است که تولید کننده آن موسیقیدان باشد و در اجرای تکنیکال قطعه، دقیق و بی نقص و عالی عمل کند اما در موسیقی نوع دوم، شرکتکنندگان آن ممکن است موسیقیدان نباشند اما موسیقی را درک کرده باشند و طبق فضای موسیقایی به وجود آمده فعالیتهای موسیقایی انجام دهند. ممکن است بر اساس فضای موسیقایی به وجود آمده یا ریتم آن موسیقی حرکت کنند یا بنوازند. حتی ممکن است بر اساس تغییر فرم و کیفیت موسیقایی موجود در آن موسیقی، فعالیتهای موسیقایی متفاوتی را انجام دهند و نهایتاً به بیانگری رسیده و آزادانه و بداهه از طریق حرکت، کلام و ریتم که سه عنصر اصلی نگرش ارف میباشد با خلق موسیقیای برسند که از ریشه و هویت درونی خودشان نشأت میگیرد. برای این که بهتر تفاوت این دو نوع موسیقی درک شود نیاز است به تعریف مجری این دو نوع موسیقی از منظر انسانشناسی وآموزششناسی موسیقی بپردازیم.
موسیقیدان کیست؟
موسیقیدان کسی است که موسیقی را از نظر تکنیکی آموخته و به عنوان حرفه انتخاب کرده است. طبق تعریف کتاب انسانشناسی موسیقی «موسیقیدان بودن با تمرین و ممارست محقق میشود و تمرین نیز خود امتداد یاد گرفتن است؛ تمرین کردن به موسیقیدان این اجازه را میدهد که در حرفه خود مسیر تکامل را طی کند و در طی زمان، مفاهیم اجرایی خود را با اجرا به کمال برساند و تغییر دهد». یعنی موسیقیدان بعد از آموختن مفاهیم موسیقی که از ابتدا در نوازندگی سازی میآموزند، از طریق اجرای قطعاتی مهارت خود را به نمایش میگذارند. موسیقیدانها با همین مهارت مقایسه و شناخته میشوند و اگر بخواهند خود در امر آموزش فعالیت کنند از همین طریق آموزش میدهند.
بر این اساس آیا موسیقیدان قبل از استفاده از موسیقی به عنوان ابزار حرفهی خود، به درک کاملی از آن رسیده است؟ چون به گفتهی آلن ماریام: «اگر ما درباره یک موسیقیدان صحبت میکنیم، منظورمان این است که وی همه رقصها، و ریتمها و ترانهها را درک میکند». این امر میتواند همان موسیقیدان موسیقایی باشد. اما ماریام در جای دیگر میگوید: «آنهایی که ساختن موسیقی را در اولویت قرار میدهند (موسیقیدانان) تولید موسیقی را شیوهای برای کسب درآمد و پول، میبینند و دلیل زیبایی شناختی برای آن ندارند» (ماریام، ۱۳۹۶)
این خلاف خواستهای یک هنرمند است و شاید نیاز است به تأثیراتی که محیط جغرافیایی، شرایط اجتماعی و اقتصادی و حتی نیازهای فردی یک انسان بر تولیدات آن که در اینجا همان موسیقی است میگذارد، دقت شود. بحث در مورد اینکه شرایط اقتصادی و سیاسی چقدر میتواند در خلق موسیقی آن زمانهی هنرمند تأثیرگذار باشد، در این پژوهش نمیگنجد.
با تعاریف گوناگونی که از موسیقیدان ارائه شد، شاید بهتر باشد بعد از این برای توصیف یک موسیقیدان نگاهی به ویژگیها، شرایط و زمان زندگی آن بیندازیم و نه این که به موسیقیای گوش کنیم که صرفاً از نظر تکنیکال تمامی معیارهای عرف تعریف شدهی موسیقی را دارا باشد.
انسان موسیقایی کیست؟
انسان موسیقایی کسی است که شاید از نظر تکنیکال موسیقیدان نباشد ولی موسیقی را به تمامی تجربه و حس کرده و از همه مهم تر، آن را فهمیده باشد و برای ارائه آنچه دریافت میکند در چارچوب تعریف شده با خلاقیت هرچه تمامتر اقدام به بیانگری میکند. همانطور که در یکی از مقالات کتاب نگرش و رهیافت ارف میبینیم که ویژگیهای انسان موسیقایی، در اینجا انسان ریتمپذیر معرفی شده، این طور تعریف شده است: «انسان ریتمپذیر آدمی سرزنده، کنشگر، حساس و پذیرای مسئولیت است، انسانی که به یکسان میتواند محرکهای بدنی و روانی را دریافت کند و با نرمش تمام باز پس دهد، کسی که به آسانی با بازداریهای سنتی پیشرفتهایی که در بدو مطرح شدن ایدهی حرکت، موسیقی و زبان بروز میکنند، خو نمیگیرد، بلکه در چنین موقعیتهایی میکوشد که خود را بیان کند و در عین حال، خلاق باقی بماند» (غبرایی، ۱۳۹۵).
اگر با نگاهی تیزبین مطلب فوق را مطالعه کرده باشید، به شباهت انسان موسیقایی و هنرمند پی میبرید. به همین دلیل است که در بعضی از مطالب مشابه، انسان موسیقایی را هنرمند و موسیقی تولید شده از آن را موسیقی هنری مورد خطاب قرار دادهاند. موسیقی هنری همان موسیقی بنیانی است که کارل ارف آن را معرفی کرده است «موسیقیای که از درون انسان میآید و با ابتداییترین ابزار، قابل ابراز است و باعث برقراری ارتباط در جامعه میشود» (غبرایی، ۱۳۹۵).
به گفتهی ماریام: «موسیقی در یک جامعه موسیقایی باعث برقراری ارتباط میشود و اگر این گفته درست باشد واقعیت این است که از چگونگی این ارتباط، درک اندکی وجود دارد» (ماریام، ۱۳۹۶) یا با آزادیای به اندازهی یک شنونده که گونتر میگوید: «همان طور که آدمهای فارغ از بازدارندگی ها در مواجهه با موسیقی، همان طور که باید، سرشان را تکان میدهند یا پاهاشان را به حرکت وا میدارند، به هنگام مشاهدهی حرکت هم زیر لب زمزمه میکنند، تاب میخوردند وکه البته آن ها هم میتوانند بیاموزند که حرکت را فقط نه از راه چشم ها که به واسطهی همهی محرکهای حسی شان درک کنند ؛ به همین منوال هم باید فرصت بیابند که به هنگام شنیدن یک ریتم یا ملودی، صداها به جنبش درآیند و به این صداها شکل بدهند» (غبرایی، ۱۳۹۵).
این همان انسان موسیقایی است. اگر انسانی با این ویژگی ها در معرض شرایط مناسب قرار گیرد، چه اتفاقی میافتد؟
کافیست که انسان موسیقایی را در شرایط بروز قرار دهیم تا این مطلب را درک کنیم: «اگر انسان ریتمپذیر را در وضعیت شکوفایی هنری فرض کنیم، بیدرنگ متوجه میشویم که در واقع همان «هنرمند» را پیش چشم آوردهایم. اگر هم او را در وضعیت عمومی تصور کنیم، آنگاه آرزو میکنیم که تواناییهای هنرمندانهی او شکوفا شود و بتواند در بهترین محیط و شرایط ممکن درک و دریافت کند و بازپس دهد». و اینگونه خلاقانه موسیقیای که در معرض آن قرار گرفته است را تبدیل به نوع دیگری از هنر کند (غبرایی، ۱۳۹۵).
اما متأسفانه این توانایی ناچیز و ابتدایی دیده میشود تا جایی که بلیکینگ میگوید: «در بسیاری از جوامع صنعتی، موسیقایی بودن یا ناموسیقایی بودن کودکان بر اساس توانایی آنها در اجرای موسیقی قضاوت میشود». در صورتی که فردی که موسیقایی است ممکن است نتواند در اجرای تکنیکال ساز تخصصی خوب عمل کند اما بتواند چنان در موسیقی حل شود که آزادانه و بداهه با موسیقی حرکت کند؛ جوری که انگار بدن آن به مثابه یک ساز عمل میکند و این گونه خلاقانه به بیانگری میرسد (بلیکینگ، ۱۳۹۷). همانطور که در یکی از مقالات دوروتی گونتر اینگونه توصیف شده: «در شرایط دلخواه، بداههپردازی در موسیقی و حرکت با یکدیگر چنان میآمیزند که دیگر نمیتوان از هم جداشان کرد، به آسانی ریتم یک حرکت را با ساز اجرا کرد یا پویندگی بیرونی و درونی را به کمک ملودی بروز داد. تمرین در کنار همدیگر و خو گرفتن به دیگری به طبیعیترین شکل ممکن به تشکیل ارکستری برای بداههنوازی میانجامد» (غبرایی، ۱۳۹۵).
بر اساس تعاریف بالا آیا درست است که موسیقیدان و انسان موسیقایی را از هم بیگانه بپنداریم و موسیقایی بودن را یک ویژگی جدا برای موسیقیدان در نظر بگیریم؟ آیا این طور نیست که موسیقیدان قبل از انتخاب موسیقی به عنوان حرفه نیاز به تجربهی موسیقایی و درک تمام و کمال موسیقی دارد؟ آیا قرار است موسیقیدان تبدیل به فردی بی خلاقیت ولی تکنیکال شود همانند گفتهی گونتر: «آنهایی که با خلاقیت و کنش خلاقانه بیگانه اند (اکثر مخاطبان امروزی هنر) مهارتهای اجرایی را با توانایی در تفسیر و تاویل اشتباه میگیرند» (غبرایی، ۱۳۹۵).
اما اگر قرار نباشد این دو جدا باشند چه؟ همان طور که ارف شاگردانی پرورش داد که بتوانند حرکت را به موسیقی و موسیقی را به حرکت تبدیل کنند، با بداهههایی که چنان خلاقانه پدید میآوردند که گویی موسیقی از دل سنتی طبیعی خلق شده که حالا بداهه پردازان آن جزئی از آن طبیعت اند.
در بعضی از قبایل آفریقا هیچ آموزش مستقیم یا مدرسهای برای آموزش وجود ندارد؛ آموزش به خودی خود انجام میشود. شما به عنوان یک فرد، کار را شروع میکنید و اگر حس موسیقایی شما مورد توجه قرار گیرد، پدرتان یا اهالی موسیقی بدون تعارف شما را در این مسیر تشویق میکنند. در حقیقت هنر، با آغاز پرداختن به نواختن آغاز میشود. در این قبایل کودکان از بدو تولد با موسیقی مواجه میشوند و حتی تمامی مراحل شناختی و مهارتهای کار و فعالیت روزمره را با موسیقی میآموزند و این گونه میشود که افراد قبیله، خود موسیقی میشوند و موسیقی آن ها میشود و این دو درون هم حل شده و چنان خلاقانه به بیانگری میرسد که میتواند هر لحظه تو را در خود حل کند.
البته که برداشت هر فرد از موسیقیای که میشنود متفاوت و منحصر به فرد است، بسیاری از عوامل نظیر محیط جغرافیایی، فرهنگ، تجربیات فردی و … در برداشت حسی از موسیقی تأثیرگذار است. به عنوان مثال مفهوم زیباییشناسانه موسیقی برای آمریکاییها تنها به نوع خاصی از موسیقی اشاره دارد و و باقی انواع را شامل نمیشود و معیارهای زیبایی را ندارد. به این ترتیب، زیباییشناسی یک مفهوم محدود به فرهنگ است که ما آن را در مورد گونههای ویژهای به کار گرفته و آن را هنرهای زیبا مینامیم. همانطور که موسیقی غربی برای یک فرد آشنا به موسیقی و احساسات در جامعه غرب احساساتی را برمیانگیزد، اما برای شنوندهای که آموزش موسیقایی و اجتماعی او متفاوت است احساسی را بیان نمیکند.
با همهی اینها، چگونه میتوان موسیقیای تولید و تجربه کرد که تماماً موسیقی است؟ موسیقیای که در هر فرهنگی که باشد طبق نگرش ارف و تمامی موسیقیهای شفاهی در محیطی موسیقایی تجربه و به صورت غیرمستقیم آموزش داده شود، موسیقیای که ماندگار است و حد و مرزی ندارد، موسیقیای که فرد به موسیقی پیش رویش احساس تعلق میکند.
موسیقی درون هر آدم جان میگیرد و از همین رو هر آموزشی نیز باید ناظر و رو به درون باشد، نه ناظر بر ساز یا انگشتگذاری یا حالتگیری و آکوردگذاری. باید از سکون، از توانایی گوش فرا دادن به خود، از شنیدن ضربان قلب و آهنگ تنفس خویش و از “آمادگی برای پذیرش موسیقی” آغاز کرد. چیزی که امروزه در فضای موسیقیدان ها میبینیم این است که هنگامی که جوانی در نهایت احترام و ادب، از ایده بازتولید موسیقی هنری با استفاده از سازهایی چون پیانو، ویولون، و غیره تن میزند، فرصت چندانی برایش نمیماند که همچنان به کار در عرصهی موسیقی ادامه دهد؛ یا اگر بتواند به ساز سادهتری چون ریکوردر دست پیدا کند، باز هم آثار مناسب زیادی در اختیار نمیبیند و از این رو، نمیتواند تواناییش را در بداههپردازی بهبود بخشد. از آن گذشته، چنانچه بتواند این امر را محقق کند، باز هم بهره چندانی از مهارتهایش نخواهد برد؛ چرا که به دشواری میتواند آنسامبلی از نوازندگان همسو با خود بیابد.
موسیقیای که ما در این پژوهش به آن اشاره داریم موسیقیای است که موسیقیدان، قبل از داشتن تکنیک در نوازندگی به درک عمیقی از موسیقی رسیده باشد، در فضای موسیقی حرکت کرده باشد یا تغییرات فرم در موسیقی را لمس کرده باشد بدون آنکه نیاز باشد از روی نتی خوانده شود و بتواند به صورت بداهه آزادانه بیانگری کند. همانطور که ارف اظهار داشته “هدف از شولورک به دست آوردن درک دقیق از زبان موسیقایی و بیانگری است، درکی که مقدماتش در همان آغاز کار شکل میگیرد و همچون آستر یا لایهای بنیادی باقی میماند». ما بیشتر از هر زمان، نیاز به موسیقیدانهایی داریم که اگر تا پیش از این صرفاً به کار موسیقی سرگرم بودند، امروزه با موسیقی به حرکت بپردازند و به اهمیت این مباحث در آموزش موسیقی پی برده باشند. موسیقیای که نمی توان آن را از روی بیحوصلگی و بدون احساسات اجرا کرد، موسیقیای که جزئی از انسان باشد و در وجود انسان ریشه داشته باشد، همان موسیقی که کمک به رشد و آگاهی انسان میکند و نه اینکه صرفاً به دست انسان به نمایش گذاشته شود در عین اینکه درکی از آن نباشد. البته همانطور که رگنر اظهار داشت «باید احساس و هوش یا به زبان دیگر قلب و سر را در تناسب با یکدیگر نگاه داریم. باید لذت موسیقی و حرکت را نشان دهیم و نباید این مباحث را نقد و تحلیل کنیم، دربارهشان قلم بفرساییم و در اجراهای بزرگسالان شرکت بجوییم؛ ولو این اجراها از بینقصترینها و ممتازها باشند. ما دریافتیم که گفتگوهامان درباره موسیقی در قیاس با خود کنش موسیقیپردازی چقدر پوچ است». (ماریام، ۱۳۹۶)
در پایان باید بیان کرد که همانطور که ایگور استراوینسکی در وصف موسیقی چنین میگوید: «عناصر آهنگین فقط به واسطه ی سامانمند شدنشان به موسیقی تبدیل می شوند و این سامانمندی مستلزم یک عمل انسانی آگاهانه است.» (فرنیا،۱۴۰۲) هدف از نوشتن این مقاله پیوند موسیقیدان با فعالیتهای موسیقایی و پرورش موسیقی بنیانی در کنار مهارتهای تکنیکی و تخصصی ساز و به طور کلی تر اشاره به اهمیت پرورش انسان آگاه با عملی آگاهانه می باشد.
منابع:
بلکینگ، ج. (۱۳۹۷). انسان چگونه موسیقایی است، ترجمه مریم قرسو، انتشارات ماهور: تهران.
مریام، آ. (۱۳۹۶). انسان شناسی موسیقی، ترجمه مریم قرسو، انتشارات ماهور: تهران.
غبرایی، ک. (۱۳۹۵). نظریه و رهیافت (ارف – شول ورک)، نشر هم آواز: تهران.
فرنیا، ف. (۱۴۰۲). گفتار، موسیقی، حرکت: آموزش بنیانی، نشر هم آواز: تهران.







