پرهام مصدق
مربی موسیقی کودک
فارغالتحصیل دورهی چهارم مربیگری آدمک
تأثیر کلاسهای ارف-شولورک بر موسیقیدانها – پرهام مصدق
تأثیر کلاسهای ارف-شولورک بر موسیقیدانها
پرهام مصدق
چکیده
در این مقاله به تأثیر کلاسهای ارف-شولورک بر موسیقیدانها و اینکه تا چه اندازه این کلاسها میتوانند برای افراد موسیقیدان مفید باشد، میپردازیم. ارف-شولورک نام رهیافتی است که توسط کارل ارف و همکارانش برای آموزش موسیقی به کودکان ابداع شد. این روش بر ترکیب «گفتار، حرکت و موسیقی» تأکید دارد و با استفاده از منابع آموزشی بومی مانند آوازها، داستانها و سازهای ارف، فضایی برای خلاقیت هنرجویان ایجاد میکند. هدف ارف بیدار کردن انسان موسیقایی در هر فرد و فراهم کردن امکان تجربه و یادگیری موسیقی برای همهی افراد، چه موسیقیدان و چه غیر موسیقیدان است. این روش بر بداههپردازی، خلق و کشف مبتنی است و موسیقی را با سایر هنرها ترکیب میکند. در ادامه با استفاده از کتاب «انسان چگونه موسیقایی است؟» اثر جان بلکینگ، به اینکه چه چیزی انسان را به موجودی موسیقایی تبدیل کرده است، اشاره میشود، بلکینگ معتقد است که موسیقی بخشی از ذات انسان است و در جوامع سنتی، موسیقی نقش مهمی در تقویت هویت فرهنگی و اجتماعی دارد. روش ارف و دیدگاه بلکینگ بر این باورند که موسیقی برای همهی انسانها قابل تجربه است و از طریق ابزارهای ساده مانند بازی و حرکت میتوان جنبههای موسیقایی را بیدار کرد. همچنین سلسه مراتب نیازهای مازلو نیز به خودشکوفایی مرتبط است و در کلاسهای ارف با تأکید بر کار گروهی و بداههپردازی این هدف تقویت میشود. در حالی که در جوامع مدرن موسیقی بیشتر فردی و اقتصادی شده، رهیافت ارف تلاش میکند ارتباطی میان موسیقی سنتی و مدرن ایجاد کرده و از طریق همکاری گروهی و بداهه پردازی، خلاقیت و تجربهی عمیقتری از موسیقی را در افراد بیدار کند.
ارف-شولورک[1] چیست؟
ارف-شولورک نام رهیافتی است که کارل ارف و همکارانش برای آموزش موسیقی به کودکان ابداع کردند. در واقع نگرش ارف، یک نگرش توسعه یافته جهت آموزش موسیقی است. در زبان آلمانی، اصطلاح شولورک به معنای کار مدرسهای به کار میرود و از این عبارت برمیآید که طرح آموزشی و اصول روشنی باید وضع شود، یعنی در واقع دارای یک رویکرد خاصی باید باشد، ولی این در حالی است که رهیافت ارف از روش و متد پرهیز دارد. آنها معتقد بودند که روش و قیدهای آموزشی مهمترین عامل باز ایستادن فرد از رشد آزادانه است و خلاقیت را از بین میبرد و تلاش کردند تا چارهای برای موسیقی بیابند تا در عین انتقال دانش موسیقی به کودکان، خلاقیت آنها را نیز بیدار کنند (غبرایی،1395). همکاری کارل ارف و دوروتی گونتر در مدرسهی رقص گونترشوله سبب ایجاد ایدههای اولیه در آموزش موسیقی و حرکت بود. در مقام عمل ارف دریافت که برای قابل فهم کردن موسیقی میبایست پیچیدگیهای تکنیکی موسیقی را کنار گذاشت و آموزش را از جایی دیگر آغاز کرد، در ابتدا از واژهی موسیقی بدوی در اشاره به موسیقیای که در پی بیداریاش بود استفاده میکرد. او دربارهی موسیقی بدوی میگوید: «این موسیقی به مثابهی بیانیست که از بدویت در وجودمان نهفته است و اکنون با بیداری آگاهانه به تکاپو میافتد». اما به واسطهی ملاحظات سیاسی در زمانهی نازیها ارف از خیرِ استفاده از این واژه گذشت و نام موسیقی بنیانی را برای کار خویش برگزید (فرنیا،1401). در نهایت به این نتیجه رسیدند که با ترکیب سه بن مایهی گفتار، حرکت و موسیقی هنرآموزان به درجه بالایی از رهایی خلاقانه دست پیدا میکنند و به سوی کنشی هنرمندانه هدایت میشوند و ترکیب این سه عنصر انسان ریتم پذیر و در ادامه انسان موسیقایی را بیدار میکنند. در واقع موسیقی بنیانی موسیقی طبیعی است که همه میتوانند یاد بگیرند و تجربهاش کنند (غبرایی،1395).
رویکرد آموزشی شولورک در موسیقی و حرکت، بر اصولی مانند آزمایش، کشف، بداههپردازی و خلق مبتنی است. این روش موسیقی را با سایر هنرها ترکیب کرده و به این ترتیب به ارتقای زیباییشناسی و درک هنری مخاطبان خود کمک میکند. آموزش در شولورک به هیچ محیط یا گروه خاصی محدود نیست و با ایجاد فضا و محرکهای مناسب، زمینهای برای گسترش خلاقیت هنرجویان فراهم میکند. شولورک به قابلیت یادگیری همه افراد باور دارد و بر این اصل استوار است که باید همواره فضایی برای یادگیری، نوآوری و توسعه تواناییهای فردی وجود داشته باشد. تأکید شولورک بر استفاده از منابع آموزشی بومی مانند آوازها، داستانها و سازهای فرهنگی محیطی است که کلاس در آن برگزار میشود، و همچنین امکان آشنایی با فرهنگهای مختلف را نیز فراهم میکند. این رهیافت پیشنهاد میکند که برای بهرهگیری بیشتر، برنامههای آموزشی شولورک باید با استفاده از عناصر فرهنگی مقصد، متناسبسازی و بازتعریف شوند (فرنیا،1401).
انسان و نیازهای انسانی
در تاریخچهی روانشناسی، پس از دیدگاه رفتارگرایی و روانکاوی، مکتب روانشناسی انسانگرا به نام «نیروی سوم» به شمار میآید. کارل راجرز و آبراهام مزلو از بزرگان این مکتباند. به باور راجرز آدمیان دارای نیروی انگیزشی مشترکیاند که با ادراک آگاهانهی خویش میتوانند همهی ظرفیت خود را از قوه به فعل برسانند. مزلو بنیانگذار و پدر معنوی جنبش انسانگرایی در روانشناسی است. او روانکاوی و رفتارگرایی را به دلیل پرداختن به بدترین حالتهای انسانی، یعنی روانرنجوری و روانپریشی، و عدم توجه به عواطف انسانی مثبت و مفید، مورد انتقاد قرار میدهد. نظریهی شخصیت مزلو از مطالعهی افراد دارای اختلالهای هیجانی به وجود نیامده است، بلکه در نتیجهی سالها مطالعه بر روی سالمترین شخصیتها، نظریهی شخصیت خاصی تکوین یافته که میتوان آن را نظریهی انگیزش نامید، نظریهای که انگیزش محور و پایهی اصلی آن است. او در شمار مهمترین نظریهپردازان «نهضت تواناییهای انسان»، این دیدگاه را با عنوان «نیروی سوم» در روانشناسی آمریکا معرفی کرد (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷). مزلو برای مطالعهی خود در مورد انسان سالم، کامل و خودشکوفا، ۳۸ چهرهی تاریخی و مشهور را در نظر گرفت. در جامعهی آماری او چهرههایی شاخص چون: آبراهام لینکلن، والت ویتمن، لودویگ وان بتهوون، آلبرت اینشتین، الینور روزولت و توماس جفرسون به چشم میخورد. او معتقد بود همهی این افراد به خودشکوفایی رسیدهاند. مزلو در راستای تعیین مراحل رشد و روند تکمیل نیازها، سلسلهمراتب پنجگانهای برای نیازهای آدمی در نظر میگیرد که به شکل هرم، میتوان نیازهای زیستی و جسمانی را در پایین و نیاز به خودشکوفایی را در بالای آن قرار داد. این مراتب دربرگیرندهی امنیت، تعلق، عشق و احترام است.
در سلسلهمراتب نیازهای مزلو، نیازهای ردههای پایین نیازهای انگیزشی بوده و قبل از نیازهای ردههای بالا، حداقل تا حدودی باید برآورده شوند تا نیازهای سطح بالا ظاهر شوند. برای مثال تا گرسنگی و یا وحشت فرد کم یا رفع نشود، در او نیاز به عشق و تعلق به وجود نمیآید. همچنین در سلسلهمراتب نیازها، نیازهای ردهی پایینتر، قوت، توانایی و اولویت بیشتری دارند و نیازهای ردههای بالاتر ضعیفتر هستند. او نیازهای برخاسته از خودشکوفایی را در شمار «نیازهای بودن» و تجارب والای زندگی و بقیه را «نیازهای کمبود» مینامد که شرایط و امکانات لازم را برای خودشکوفایی افراد در اختیار آنان نمیگذارد. به نظر مزلو انسان دارای نیازهایی است که همه غریزی، ذاتی و دارای یک سلسلهمراتبی هستند و ارضای نیاز قبلی، همیشه نسبت به نیاز بعدی اولویت دارد. این نیازها همانگونه که اشاره شد به پنج گروه تقسیم میشوند که عبارتاند از:
- نیازهای فیزیولوژیکی؛ مثل: آب، اکسیژن، غذا، غریزهی جنسی و …
- نیازهای امنیتی؛ مثل: امنیت، نظم و پایداری.
- نیازهای مربوط به احساس مالکیت، عشق، محبت، دوست داشتن، دوست داشته شدن و… .
- نیازهای مربوط به عزت نفس؛ مثل: شایستگی، تأیید، احترام و… .
- خودشکوفایی
بالاترین نیاز در سلسلهمراتب مزلو یعنی خودشکوفایی، حداکثر تحقق و رضایت خاطر از استعدادها، امکانات و تواناییهای ما را در بر میگیرد. مزلو معتقد است که برای درک ماهیت انسان باید نمونههایی از انسانها را که خلاقترین، سالمترین و رشدیافتهترین افراد باشند، مورد مطالعه قرار دهیم. وی بعد از تحلیل کلی، مهمترین ویژگیهای افراد خودشکوفا را چنین بیان میکند: 1) درک بهتر واقعیت و برقراری رابطه سهلتر با آن. 2) پذیرش (خود، دیگران و طبیعت). 3) خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن. 4) مسئلهمداری. 5) کیفیت کنارهگیری، نیاز به خلوت و تنهایی. 6) خودمختاری، استقلال، فرهنگ و محیط. 7) حس همدردی و روابط بینفردی. 10) بیتعصبی. 11) تشخیص بین وسیله و هدف. 12) شوخطبعی فلسفی و غیرخصمانه. 13) خلاقیت. 14) مقاومت در برابر فرهنگپذیری.
با آنکه مازلو دریافت که شمار اندکی از افراد جامعه (حتی کمتر از یک درصد) به خودشکوفایی دست مییابند؛ با این حال خوشبینی خود را در این باره که مردم بیشتری میتوانند به وضع مطلوب انسان کامل برسند، حفظ کرد. (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷).
نظریهی انسانشناسی کارل راجرز
کارل راجرز روانشناس برجستهی آمریکایی است؛ او در آغاز کارش از شیوههای سنتی رواندرمانی و روانشناسی بالینی در فعالیتهای درمانیاش استفاده میکرد؛ بدین معنی که آزمونهای شخصیت و تشخیص را به کار میبست و برای میل به تغییر رفتار به توصیف و دگرگونسازی محیط مبادرت میورزید. سرانجام وی در سال ۱۹۵۱ به روش درمان غیرمستقیم متوسل شد. او در نگرش جدید خود بر دنیای ذهنی و خصوصی فرد و بر استعدادهای بالقوهی او برای رشد و بر کیفیت رابطهی مشاورهای تأکید کرد. یک جهتگیری مبتنی بر پدیدهشناسی، اصالت وجود و اصالت فرد است که این ایمان عمیق او را به انسان و به استعدادهای ذاتی او برای رشد و تکامل نشان میدهد. راجرز در نظریهی خود وجود یک نیروی انگیزشی را در انسان مسلم فرض میکند که به عقیدهی او همان تمایل ذاتی ارگانیزم است برای رشد و توسعهی همهی استعدادهایش که در شرایط معینی شکوفا میشود. راجرز در تدوین نظریهاش از افکار معاصران خود نیز بهرهی فراوان برده است؛ از آن جمله جان دیوی که بر اساس فلسفهی او، انسان قادر است از طریق خودشناسی خود را آنطور که میخواهد، بسازد. نظریهی راجرز دارای دیدگاه «پدیدهشناسی» است. در پدیدهشناسی اعتقاد بر این است که گرچه دنیای واقعی ممکن است موجود باشد ولی موجودیت آن را نمیتوان مستقیماً شناخت یا تجربه کرد؛ بلکه میتوان بر اساس ادراکات فرد از جهان این موجودیت را تصور و دریافت کرد. راجرز هنگامی که دربارهی مرجع قیاس درونی بحث میکرد، در واقع دیدگاه پدیدهشناسی را بهکار میبرد. بهطور کلی، نظریهی راجرز از نظر تکامل به سه دوره تقسیم میگردد: ۱) دورهی درمان غیرمستقیم ۲) دورهی درمان بر طبق انعکاس مطالب ۳) دورهی درمان تجربی (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷).
ناهمخوانی و هماهنگی خویشتن در نظریهی راجرز
به نظر راجرز فرد همهی تجارب خویش را با خودپندارهاش مقایسه میکند. در واقع افراد تمایل دارند بهگونهای رفتار کنند که با خودپندارهی آنها همخوانی داشته باشد. هنگامی که بین خودپنداره و تجربهی واقعی، اختلاف وجود داشته باشد، فرد ناهمخوانی را تجربه میکند. برای مثال، اگر خود را فردی عاری از نفرت بدانید، ولی نفرت را تجربه کنید، دچار حالت ناهمخوانی میشوید. تجربهها و احساسهای ناهمخوان تهدیدکنندهاند و باعث تنش و اضطراب فرد میشوند. در صورت بروز چنین ناهمخوانی و تضادی، فرد از خود واکنش دفاعی نشان میدهد. راجرز در این زمینه دو روند دفاعی مهم را ذکر میکند که یکی از آنها، تحریف کردن به معنای تجربهای است که با خودپندارهی شخص در تضاد است و دیگری، انکار آن تجربه است. در روند تحریف کردن، ذهن به تجربهی متضاد اجازه میدهد تا به ضمیر خودآگاه بیاید. البته باید چنان مسخ شده باشد که با خودپندارهی فرد هماهنگ شود. هرچه تجاربی که فرد به دلیل ناهمخوانی با خودپندارهاش انکار میکند بیشتر باشد، فاصله و شکاف بین خود و واقعیت افزونتر و احتمال ناسازگاری فرد بیشتر میشود. همچنین ممکن است به اضطراب شدید و سایر آشفتگیهای هیجانی بیانجامد. (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷)
توجه مثبت
همراه با شکلگیری خود یا خویشتن، نیاز دیگری نیز در نوزاد رشد میکند که پایدار است و در همهی انسانها یافت میشود. راجرز این نیاز را که شامل پذیرش، عشق و تأیید از سوی دیگران است، توجه مثبت نامیده است. راجرز اهمیت رابطهی مادر و کودک را بهصورت عاملی که بر احساس کودک از بالندگی خویش تأثیر میگذارد، مورد تأکید قرار میدهد. اگر مادر نیاز کودک به محبت را ارضا کند، یعنی توجه مثبت خود را نثار وی کند، در این صورت کودک گرایش خواهد داشت که بهصورت شخصیتی سالم رشد کند. در غیر این صورت، تمایل نوزاد بهسوی شکوفایی و رشد خویشتن متوقف میشود. از خصوصیات بارز نیاز به توجه مثبت، دوجانبه بودن آن است. هنگامی که مردم خود را برآورندهی نیاز شخص دیگری به توجه مثبت میبینند، ارضای نیاز خود را نیز تجربه میکنند. بهطور مثال، اگر مادری نیاز کودکش را به توجه مثبت ارضا کند، لزوماً نیاز خود او هم به توجه مثبت ارضا میشود. راجرز معتقد بود که خودپندارهی فرد در پرتو تأیید یا عدم تأییدی که وی از دیگران دریافت میکند، به وجود میآید. بهعنوان بخشی از این خودپنداره، شخص بهتدریج نگرشهای دیگران را درونی میکند و در نتیجه توجه مثبت از درون خود فرد سرچشمه میگیرد. راجرز این وضعیت را احترام به «خود مثبت» نامید؛ بهطور مثال، کودکانی که هنگام شاد بودن از مادران خود بهصورت عشق و علاقه پاداش دریافت میکنند، هرگاه شاد باشند، احترام به خود مثبت را تجربه میکنند و بدین ترتیب به خود پاداش میدهند. (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷)
خودشکوفایی
راجرز معتقد بود که انسانها یک انگیزش مهم و برجسته دارند که هنگام تولد مجهز به آن به دنیا میآیند. این نیروی انگیزشیِ اساسی که هدف غایی زندگی همهی انسانها محسوب میشود، تمایل به شکوفا شدن است؛ یعنی میل به رشد و توسعه دادن همهی تواناییها و توانهای بالقوه، از تواناییهای زیستشناختی گرفته تا پیچیدهترین جنبههای روانشناختی هستی. به عقیدهی راجرز، تمایل به خودشکوفایی عمدتاً معطوف به نیازهای فیزیولوژیکی است که رشد و نمو انسان را تسهیل میکند و مسئول پختگی، یعنی رشد اندامها و فرایندهای بدنی ژنتیکی است. تمایل به خودشکوفایی که در تمام موجودات زنده وجود دارد، مستلزم کوشش و ناراحتی است. مفهوم شکوفایی، مستلزم گرایش ارگانیسم به رشد، از ساختارهای ساده به پیچیده، از وابستگی به استقلال و از تغییرناپذیری و عدم انعطاف به فرایند تغییر و آزادی در بیان احساسات است. راجرز معتقد بود که مردم در سرتاسر زندگی چیزی را که او فرایند ارزشگذاری وجودی مینامد، به نمایش میگذارند. منظور او از این اصطلاح این است که همهٔ تجربههای زندگی برحسب اینکه تا چه اندازه در خدمت تمایل به شکوفایی هستند، ارزشیابی میشوند. تجربههایی را که انسان آنها را ترقیدهنده یا تسهیلکنندهی شکوفایی میداند، خوب و مطلق تلقی میشوند و بنابراین ارزشهای مثبت به آنها اختصاص مییابند. در نتیجه، فرد گرایش به تکرار آن تجربهها پیدا میکند. برعکس، تجربههایی که بهعنوان بازدارندهی شکوفایی شناخته شوند، نامطلوب تلقی میشوند و فرد از آنها اجتناب میکند. (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷)
کارکرد کامل
رسیدن به خودشکوفایی به معنای رسیدن به بالاترین سطح سلامت روان است. این فرایندی است که راجرز آن را «کارکرد کامل» مینامد. تبدیل شدن به شخصی با کارکرد کامل، هدفی است که همهی هستی و وجود شخص بهسوی آن هدایت میشود. به نظر راجرز، اشخاصی که دارای کارکرد کامل هستند، با خصوصیات زیر مشخص میشوند: گشودگی و پذیرا بودن نسبت به همهی تجارب، گرایش به زندگی کامل در هر لحظه از هستی، اعتماد کردن به احساسات خود دربارهی یک موقعیت و موضوع و عمل کردن بر اساس آنها بهجای هدایت شدن تنها بهوسیلهی قضاوتهای دیگران یا هنجارهای اجتماعی یا حتی قضاوتهای عقلانی خود فرد، احساس آزادی در تفکر و عمل، برخورداری از خلاقیت سطح بالا میباشد. (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷).
جهان تجربی
راجرز معتقد بود واقعیت محیط شخص، چگونگی درک او از محیط است. درک فرد از واقعیت ممکن است با واقعیت عینی منطبق نباشد. همچنین افراد مختلف از وجود یک واقعیت، درک متفاوتی دارند. به عقیدهی راجرز چارچوب داوری و قضاوت هر شخص، میدان تجربی اوست که شامل تجربههای کنونی، محرکهایی که فرد از آنها آگاهی ندارد و همچنین خاطرههای تجارب گذشته است. فرد بر اساس جهان تجربی خود نسبت به محیط و موقعیتها واکنش نشان میدهد و رفتار میکند. (اشرفزاده و عباسی، ۱۳۹۷)
انسان چگونه موسیقایی است؟
موسیقی بهعنوان یکی از کهنترین و فراگیرترین اشکال هنر، همواره بخشی جداییناپذیر از زندگی انسان بوده است. جان بلکینگ، در کتاب «انسان چگونه موسیقایی است؟»، این پرسش بنیادین را مطرح میکند که چه چیزی انسان را به موجودی موسیقایی تبدیل کرده است. او معتقد است که موسیقی، یک ویژگی ذاتی در تمام انسانهاست و به همان اندازه که زبان و تعاملات اجتماعی بخشی از زندگی انسانها هستند، موسیقی نیز یکی از ابزارهای اصلی ارتباط و بیان احساسات انسانی است.
بلکینگ در کتاب خود موسیقی را بهعنوان یک ویژگی ذاتی و جهانی در انسانها معرفی میکند. او معتقد است که همهی انسانها، صرفنظر از فرهنگ یا پیشینهشان، موسیقایی هستند. این دیدگاه بر اساس مطالعات بلکینگ از قوم وندا در آفریقای جنوبی است. در این جوامع، موسیقی نهتنها بخشی از زندگی روزمره، بلکه وسیلهای برای تقویت هویت فرهنگی و اجتماعی است و عمیقاً با ساختارهای اجتماعی، آیینها و هویت فرهنگی گره خورده است. جان بلکینگ با مطالعهی قوم وندا در آفریقای جنوبی به این نتیجه میرسد که موسیقی نقش اساسی در مراسم آیینی دارد. برای مثال، در مراسمهای مذهبی وندا، آوازها و ریتمهای خاصی بهکار میروند که معنای عمیقی برای افراد جامعه دارند. این آوازها نهتنها جنبهی زیباییشناختی دارند، بلکه ابزاری برای ارتباط با ارواح نیاکان و نیروهای معنوی هستند. بلکینگ معتقد است که در جوامع سنتی، موسیقی ابزاری برای تقویت همبستگی اجتماعی است. زمانی که اعضای جامعه با هم میخوانند یا مینوازند، تجربهای مشترک خلق میشود که به تقویت هویت جمعی کمک میکند. در جوامع سنتی، موسیقی اغلب وسیلهای برای انتقال داستانها، اسطورهها و دانش نسلهاست. بلکینگ اشاره میکند که در قوم وندا، کودکان از طریق آوازها نهتنها زبان و ریتم را یاد میگیرند، بلکه ارزشهای فرهنگی و اجتماعی را نیز درک میکنند. برای مثال، آوازهایی که دربارهی کشاورزی یا شکار خوانده میشود، اطلاعاتی دربارهی فصلها، رفتار حیوانات و تکنیکهای بقا به کودکان منتقل میکند. موسیقی در جوامع سنتی بهعنوان زبانی برای بیان احساسات بهکار میرود. در میان قوم وندا، موسیقی اغلب در لحظات عاطفی عمیق مانند عزاداری یا جشنهای تولد نقش اساسی دارد. آوازهای این لحظات با ریتمها و ملودیهایی طراحی شدهاند که احساسات مشترک جامعه را تقویت میکنند. (بلکینگ، ۱۳۹۷)
تطابق دیدگاه بلکینگ و ارف
تطابق دیدگاه بلکینگ و ارف در این است که هر دو معتقدند موسیقی برای همهی انسانها قابل تجربه است. بلکینگ تأکید میکند که موسیقی بخشی از ذات انسانی است، و ارف این ایده را در عمل با رویکرد آموزشی خود پیادهسازی میکند. روش آموزشی ارف-شولورک بهعنوان یکی از رویکردهای نوین آموزش موسیقی، بر این باور استوار است که موسیقی برای همهی افراد در دسترس و قابل تجربه است، چه موسیقیدان باشند و چه غیرموسیقیدان. این روش، از ابزارهایی چون بازی، حرکت، و خلاقیت استفاده میکند تا جنبههای موسیقایی ذاتی انسان را بیدار کند و پرورش دهد. در جوامع مدرن، موسیقی بیشتر بهعنوان یک مهارت تخصصی شناخته میشود که معمولاً از طریق آموزش رسمی فراگرفته میشود. این دیدگاه باعث شده است که بسیاری از افراد، بهویژه غیرموسیقیدانها، احساس کنند که دسترسی به موسیقی برای آنها دشوار است. روش ارف-شولورک با تأکید بر دسترسی عمومی به موسیقی، تلاش میکند تا این شکاف را پر کند.
همانطور که گفته شد، بلکینگ معتقد است که در جوامع سنتی، موسیقی بخشی از زندگی روزمره است و اغلب در آیینها و مراسم جمعی مورد استفاده قرار میگیرد. این نوع موسیقی، ارتباطی مستقیم با فرهنگ و هویت جامعه دارد. در جوامع مدرن، موسیقی اغلب بهعنوان یک فعالیت فردی و یا یک کالای تجاری تلقی میشود. این امر باعث شده که ارتباطات اجتماعی و فرهنگی موسیقی کمرنگتر شود. ارف با استفاده از ابزارهای سنتی مانند سازهای ساده و ریتمهای طبیعی، سعی میکند ارتباطی میان موسیقی سنتی و مدرن ایجاد کند. این رویکرد نهتنها به حفظ ارزشهای سنتی کمک میکند، بلکه باعث میشود موسیقی برای انسان مدرن نیز جذاب باشد. ارف موسیقیدانها را تشویق میکند تا فراتر از نتخوانی و تکنیکهای فنی حرکت کنند و موسیقی را به شکلی خلاقانه تجربه کنند و برای غیرموسیقیدانها، روش ارف فرصتی فراهم میکند تا با استفاده از ابزارهای ساده مانند آواز یا حرکات بدنی، به دنیای موسیقی وارد شوند. آموزش مبتنی بر روش ارف میتوانند به بهبود مهارتهای اجتماعی، افزایش اعتمادبهنفس، و تقویت خلاقیت در کودکان و بزرگسالان کمک کنند.
روش ارف-شولورک و دیدگاههای جان بلکینگ دربارهی موسیقی، هر دو بر این باورند که موسیقی بخشی طبیعی از وجود انسان است و باید برای همهی افراد در دسترس باشد. از طریق ترکیب این دو رویکرد، میتوان برنامههای آموزشی موسیقی طراحی کرد که نهتنها موسیقیدانها را به خلاقیت بیشتر تشویق کند، بلکه غیرموسیقیدانها را نیز به تجربهای عمیق و انسانی از موسیقی دعوت کند. این دو دیدگاه نشان میدهند که موسیقی میتواند پلی میان گذشته و آینده، سنت و مدرنیته، و هنر و زندگی روزمره باشد.
تأثیر ارف-شولورک بر موسیقیدانها
در این بخش مایل هستم تجربهی شخصی که از آموزش شولورک به دست آوردهام را برای شما بنویسم. این آموزش به من نشان داد با اینکه تمریناتم روی ساز تقریباً صفر شد و فقط سر کلاس با هنرجویانم ساز مینواختم، اما با قرار گرفتن در معرض آموزشهای شولورکی در طول یک سال در روند نواختن ساز بهتر شدم، حتی این موضوع را با دوستان دیگری که در کلاس حضور داشتیم به اشتراک گذاشتم و انگار همهی آنها با قرار گرفتن در این روند نحوهی نواختن سازشان تغییر کرده بود، کلاسهای شولورک انسان را موسیقایی میکند، یعنی چه در شنوایی، چه در نحوهی اجرا و چه در حرکت بدن، تماماً کل بدن در اختیار موسیقی قرار میگیرد، در صورتی که قبلاً بهعنوان نوازنده همچین حسی را تجربه نکرده بودم، کلاسهای شولورک برای من حس امنیت داشت، چون تمامی آهنگها از مراحل ابتدایی با فهم بدن و ریتم و سپس اضافه شدن هارمونیها و ملودی و همچنین گروهی بودن تمامی مراحل، به من این کمک را میکرد که هر الگویی را با مشاهده کردن و گوش دادن به گروه، سریعتر دریافت کنم. احساس بیانگری و عزت نفس را تجربه کردم زیرا با بداههنوازیها که در طول جملات موسیقی اجرا میکردیم همواره تشویق شدم و از دل همین بداههنوازیها عمیقتر موسیقی را دریافت کردم و هیچ قضاوتی روی اجرای بداههنوازیها دریافت نمیکردم، انگار که دید هر کسی به موسیقی برای همه قابل احترام بود و در موقعیت خلق که قرار میگرفتم از اینکه قرار هست چه چیزی بنوازم هراسان نبودم و به احساسات خود اعتماد میکردم بهجای اینکه فکر را به قضاوت دیگران یا قضاوت عقلانی خودم معطوف کنم. این باعث میشد که احساس آزادی در تفکر و عمل داشته باشم. من در کلاسهای شولورک هر آهنگی را کشف میکردم، بداههپردازی میکردم و خلق میکردم و در این خلقها بود که موسیقی برای من فهم اصلی خودش را باز میکرد. حس میکنم که انسان موسیقیدان در کلاسهای شولورک به شکوفایی (سلسله نیازهای انسانی مزلو اشاره کردیم) میرسد زیرا تمامی این نیازها بهگونهای پاسخ داده میشود.
به نظر من موسیقی برای موسیقیدانها در جوامع امروزی، تمرکز بر فرد و تجربههای شخصی است. موسیقی در دنیای مدرن بیشتر به ابزاری برای بیان هویت شخصی و فرار از استرس روزمره تبدیل شده است. افراد از موسیقی برای آرامش، افزایش تمرکز یا بیان احساسات فردی استفاده میکنند. در جوامع مدرن، پیشرفت فناوری بهطور قابلتوجهی نحوهی تولید و مصرف موسیقی را تغییر داده است. این تحول، موسیقی را از محیطهای اجتماعی به فضای خصوصی منتقل کرده است. افراد اکنون میتوانند موسیقی را بهتنهایی گوش دهند، بدون آنکه به مشارکت جمعی نیاز داشته باشند. موسیقی به یک کالای اقتصادی تبدیل شده و بسیاری از جنبههای فرهنگی و معنوی آن به حاشیه رانده شدهاند. در صنعت موسیقی مدرن، تمرکز بیشتر بر فروش و بازاریابی است تا خلق معناهای عمیق و این مسئله موسیقیدانها را به تمرینات انفرادی و موسیقایی زندگی نکردن سوق میدهد، اما در کلاسهای شولورک تمرکز بر کار گروهی و خلق گروهی و لذت بردن از موسیقی بهصورت جمعی تأکید شده است.
برای موسیقیدانها، روش ارف-شولورک محیطی فراهم میآورد که در آن خلاقیت و مهارتهای اجرایی بهطور همزمان تقویت میشوند. در واقع، این روش به موسیقیدانها این فرصت را میدهد که از طریق بازیهای موسیقایی و حرکتی به مفاهیم پیچیدهتری از جمله هارمونی، ریتمهای پیچیدهتر، و اصول ملودیک دست یابند. موسیقیدانهایی که این روش را تجربه میکنند، توانایی خود را در اجرای گروهی و درک عمیقتری از ساختارهای موسیقایی افزایش میدهند. این روش به آنها کمک میکند تا اعتمادبهنفس خود را تقویت کرده و در محیطهای مشارکتی با دیگران بهتر تعامل کنند و به موسیقیدانها این امکان را میدهد که مهارتهای انتقادی و خلاقانهٔ خود را از طریق تعامل و بداههپردازی افزایش دهند، که این امر در نهایت منجر به اجرای موسیقی مستقلتر و حرفهایتر میشود.
نتیجهگیری
ارف-شولورک تأثیری شگرف بر موسیقیدانها دارد، بهطوری که این روش به آنها اجازه میدهد موسیقی را نهتنها از منظر فنی، بلکه بهصورت کلی با تمامی ابعاد احساسی و خلاقانهاش تجربه کنند. در این روش، بدن کاملاً در خدمت موسیقی قرار میگیرد و حرکت، ریتم، ملودی و هارمونی بهصورت تدریجی درک میشوند. بداههپردازی بدون قضاوت، عزت نفس و آزادی تفکر را تقویت کرده و این امکان را فراهم میکند که هر فرد با استفاده از احساسات خود و بدون ترس از قضاوت دیگران، به بیان موسیقی دست یابد. این تجربه باعث میشود موسیقیدانها، چه در نواختن و چه در شنیدن، به سطح عمیقتری از درک موسیقی دست پیدا کنند و حس همکاری و خلاقیت گروهی را نیز تقویت نمایند.
منابع
*اشرف زاده، رضا؛ عباسی، زهرا. (1397). «بررسي شخصيت هاي منظومه هاي حماسي بهمن نامه، كوش نامه فرامرزنامه و گرشاسب نامه بر اساس نظريات انسان شناسي كارل راجرز و آبراهام مزلو». علوم ادبی، شماره 14، 9-48
*بلکینگ، جان. انسان چگونه موسیقایی است؟ تهران: انتشارات ماهور . 1397
*فرنیا، فرزان. آموزش بنیانی، گفتار، موسیقی، حرکت. تهران: موسسه پندار پویای آدمک. 1401.
*هسلباخ، باربارا، (۲۰۱۰-۱۹۳۲). نظریه و رهیافت ارف-شولورک، مترجم؛ کامران غبرایی. تهران: انتشارات همآواز. 1395.
[1] schulwerk








